خرید بک لینک
فقط کافیه یک لحظه فکر و دلم مشغول کاری نباشه، سیل غم وجودم رو برمی داره، از جا می کَنه و با خودش می بره. نه رضام به موندن، نه توان رفتن دارم. موندن یعنی روزمرگی. رفتن یعنی مسئولیت هام رو از رو دوشم بردارم بریزم سر شونه ی یار. نمیشه که اینجوری آخه.زمستون اینجا آغاز شده. صبح به صبح شال و کلاه می کنم و می زنم بیرون. چهار بعد از ظهر هوا تاریک می شه. برمی گردم. به عادت اینها، نور خونه ها کمه. کنار آباژور روی مبل مچاله می شم. چوب می ریزم توی شومینه. های آتیش! بسوزون این تلخی ها رو.

برچسب: نویسنده: هلیا زارعی‌پور تاريخ: پنجشنبه 26 شهريور 1405 ساعت: 16:20

صفحه بندی